مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

77

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و اين ابيات برخواند : امشب براستى شب ما روز روشن است * عيد وصال دوست علىرغم دشمن است باد بهار ميگذرد يا نسيم صبح * يا نكهت دهان تو يا بوى لادن است گردن نهم به خدمت و گوشت نهم بقول * تا خاطرم معلق آن گوش و گردنست گوهرفروش گفته است كه : ايشان را در آن منزل گذاشته ، خود بجاى ديگر رفتم و تا بامداد بخفتم . چون بامداد شد ، فريضه به جا آورده ، قهوه بخوردم و همىخواستم كه بنزد ايشان روم كه همسايهء من بيامد و گفت : اى برادر ، چه ماجرائيست كه دوش بر تو رفته ؟ من به او گفتم : اى برادر ، بازگو كه در آن خانه ، دوش چه روى داده ؟ همسايه گفت : دزدان ، روز پيش بخانهء فلان همسايه رفته ، مال او برده و او را كشته بودند . ترا ديده‌اند كه فروش و ظروف به آن خانه همىبرى ، شب بدانجا آمده ، هرچه داشته‌اى ، برده‌اند و مهمانان ترا كشته‌اند . گوهرى گويد كه : من برخاستم و قوت برخاستن نداشتم . با آن همسايه بدانجا رفتيم . ديديم كه خانه خالى است و هيچ‌چيز در آنجا نمانده . در كار خود حيران شدم و گفتم : اما از تلف شدن متاع خانه اگرچه بسيارى از آنها را به عاريه گرفته بودم ، چندان باك ندارم كه خداوندان مال چون بدانند مال مرا دزد برده و خانهء مرا غارت كرده‌اند ، عذر مرا خواهند پذيرفت . و اما از على بن به كار و شمس النهار خاصهء خليفه بهراس اندرم كه مبادا كار ايشان آشكار شود و من در هلاك افتم . پس از آن گوهرفروش رو بهمسايه آورده ، به او گفت : تو مرا برادر و همسايه و عيب‌پوش هستى . به من راهنمائى كن و در اين بليه ، مرا يارى نماى . آن مرد گفت : راى من اينست كه تو صبر كنى . از آن‌كه دزدان كه بخانهء تو آمده ، متاع ترا برده‌اند ، ايشان از دار الخلافه ، جماعتى كشته‌اند و از خانهء صاحب شرطه نيز كسى كشته‌اند و گماشتگان شحنه از بهر ايشان همىگردند . شايد ايشان را بيابند ، ترا نيز مراد ، بىكوشش و رنج حاصل شود . چون گوهرى سخن او را بشنيد ، بخانهء خود بازگشت .